تائو ت چینگ
道德經
یادداشت آغازین
«دائو ده جینگ» (道德經، دائودِجینگ) هشتادویک فصلِ کوتاهِ منظومـنثری است که به لائوزی، «استادِ پیر»، نسبت داده میشود؛ سنت او را در سدهی ششم پیش از میلاد مینهد، اما پژوهشِ نوین متن را در سدهی چهارم پیش از میلاد میداند (کهنترین گواهانِ آن، لوحهای گوـدیان، حدودِ ۳۰۰ پیش از میلاد اند). این ترجمه از متنِ چینیِ کلاسیکِ روایتِ وانگ بی (王弼) برگردانده شده است — از خودِ زبانِ اصل، نه از میانجیِ انگلیسی یا هر ترجمهی دیگر. کتاب به دو بخش میشکند: «دائو جینگ» (فصلهای ۱ تا ۳۷) و «ده جینگ» (فصلهای ۳۸ تا ۸۱)، هرچند این مرزبندی متن را به دو رسالهی جدا تقسیم نمیکند.
آنچه این کتاب را به یکی از پرـترجمهترین متنهای جهان بدل کرده، همان چیزی است که ترجمهاش را دشوار میکند: فشردگیِ افراطیِ زبان. لائوزی در بندهای کوتاه و متوازن سخن میگوید — تضادِ متقارن (بودن/نبودن، سخت/سست، نر/ماده)، زنجیرههای استدلالی، و پرسشهای بلاغی — و بارها به گزارههای پارادوکسیکالِ دقیق میرسد: «کنشِ بیکنش»، «دانستنِ ندانستن»، «بیستیز چیرهشدن». این ترجمه کوشیده است این فشردگی و تقارن را نگاه دارد و پارادوکس را چنان که ساخته شده برگرداند، نه آنکه آن را به فضایی مهآلود و عارفانه بگشاید. جایی که متن گنگ میماند، کوشیدهایم ابهام در فارسی نیز پیدا بماند.
چند اصطلاحِ کلیدی در سراسرِ هشتادویک فصل ثابت نگاه داشته شدهاند: 道 «راه»، 德 «توان» (به معنای فضیلت و نیرویِ درونی، نه «داد» یا «پرهیزکاری»)، 無為 «بیکنش» (نه «انفعال» و نه «کنشِ بیکوشش»)، 自然 «خودیخود» (نه «طبیعت» که واژهای امروزین است)، 聖人 «فرزانه»، 樸 «کُندهی ناتراشیده»، و 玄 «تاریک» (رمز چون تاریکی، نه چون «رازوَری»). واژهی 仁 که در فصلهای ۵، ۱۸، ۱۹ و ۳۸ باری کنفوسیوسی دارد، «مهر/انسانیت» ترجمه شده است.
خواننده باید بداند که متن در چند جا مورد مناقشه است. سرآغازِ فصلِ نخست را دو گونه میتوان نقطهگذاری کرد — «همواره بیآرزو» در برابرِ «بیـبودنِ همیشگی، آرزو…» — و این ترجمه صورتِ چاپیِ روایتِ وانگ بی را پی گرفته است. جایجایِ دیگر (فصلِ ۱۵، فصلِ ۳۹، فصلِ ۶۳) نیز به همان متنِ دریافتیِ وانگ بی پایبند ماندهایم. فصلهای منظوم سطر به سطر بر روالِ بندهای چینی چیده شدهاند و فصلهای استدلالیِ منثور (مانند ۳۸) به نثر رفتهاند؛ نه قافیهای بر متن نهاده شده و نه وزنی.
نامی که بتوان نامیدش، نامِ همیشگی نیست.
بینام، آغازِ آسمان و زمین است؛
بانام، مادرِ دههزار چیز.
پس همواره بیآرزو، تا باریکیِ آن را بنگری؛
همواره باآرزو، تا کرانههای آن را بنگری.
این دو با هم برمیآیند و به نام جدا میشوند؛
هر دو را تاریک میخوانند.
تاریک، و باز تاریکتر —
دروازهی هر باریکی.
چون همه نیک را نیک شناخت، اینک ناـنیکی است.
پس بودن و نبودن یکدیگر را میزایند،
دشوار و آسان یکدیگر را به سرانجام میرسانند،
دراز و کوتاه یکدیگر را میسنجند،
بلند و پست یکدیگر را کج میکنند،
نوا و آوا با یکدیگر میسازند،
پیش و پس در پیِ یکدیگر میآیند.
از این روست که فرزانه به کارِ بیکنش میپردازد،
و آموزشِ ناـگفتار را پیش میبرد.
دههزار چیز برمیآیند و او رَدشان نمیکند؛
میزاید و مالک نمیشود،
میکند و تکیه نمیزند،
کار را به سرانجام میرساند و در آن نمیماند.
تنها از آن رو که نمیماند، از او نمیرود.
کالای دیریاب را گران مدارید، تا مردم دزدی نکنند؛
آنچه آرزو برانگیزد را ننمایید، تا دلِ مردم آشفته نشود.
از این روست که فرزانه در فرمانروایی
دلشان را تهی میکند و شکمشان را پُر،
خواستشان را سست میکند و استخوانشان را استوار.
همواره مردم را بیدانش و بیآرزو نگاه میدارد،
و میکند که دانایان یارای دستبردن نداشته باشند.
بیکنش کن، و آنگاه هیچ چیز بیسامان نمیماند.
چه ژرف است! گویی نیای دههزار چیز.
تیزیش را کُند میکند،
گِرهش را میگشاید،
با فروغش هماهنگ میشود،
با غبارش یکی میگردد.
چه فرو رفته! گویی بهجایی هست.
نمیدانم فرزندِ کیست؛
پیش از آنکه خدا در تصویر آید، بود.
دههزار چیز را چون سگِ کاهی میگیرند.
فرزانه مهر نمیورزد؛
مردمان را چون سگِ کاهی میگیرد.
میانِ آسمان و زمین،
مگر نه چون دَمِ آهنگری است؟ —
تهی است و درهم نمیشکند،
میجنبد و بیشتر برمیآورد.
پُرگویی زود به بنبست میرسد؛
به که میانه را نگاه داری.
او را مادهی تاریک میخوانند.
دروازهی مادهی تاریک را
ریشهی آسمان و زمین میخوانند.
پیوسته پیوسته، گویی هست؛
در کار بستنش خستگی نیست.
آنچه آسمان و زمین را توانِ درازی و دیری داده،
این است که برای خود نمیزیند؛
از این رو دیرزیست میتوانند بود.
از این روست که فرزانه تنِ خود را واپس مینهد و پیش میافتد؛
تنِ خود را بیرون میگذارد و برجای میماند.
مگر نه از آن روست که خویشتنی ندارد،
که خویشتنِ خود را به کمال میرساند؟
آب به دههزار چیز نیک سود میرساند و نمیستیزد،
در جایی میماند که همه از آن بیزارند؛
از این رو به راه نزدیک است.
در جای، زمینِ نیک را برمیگزیند؛
در دل، ژرفی را؛
در بخشش، مهر را؛
در گفتار، راستی را؛
در فرمانروایی، سامان را؛
در کار، توانایی را؛
در جنبش، هنگامِ درست را.
تنها از آن رو که نمیستیزد، سرزنشی بر او نیست.
به که رهایش کنی؛
تیغی را که تیز کردهای و بازتیزترش میکنی،
دیر نگاه نتوانی داشت.
تالاری پُر از زر و گوهر را
کسی نمیتواند پاسید.
توانگری و بلندی، آنگاه که کبر آورد،
خود بلای خود را بهجا میگذارد.
کار که به سرانجام رسید، تن واپس بکش —
این راهِ آسمان است.
توانی که از هم نگسلند؟
دَم را گِرد آور و به نرمی رسان —
توانی چون نوزاد شوی؟
آینهی تاریک را بشوی و پاک کن —
توانی که بیلکهاش کنی؟
کشور را دوست بدار و مردم را سامان ده —
توانی که بیدانشنماییاش کنی؟
دروازههای آسمان که باز و بسته میشوند —
توانی که ماده باشی؟
روشن و آشکار به هر سو —
توانی که بیکنش بمانی؟
میزاید و میپرورد.
میزاید و مالک نمیشود،
میکند و تکیه نمیزند،
میپرورد و فرمان نمیراند —
این را توانِ تاریک میخوانند.
در تهیِ میانه است که کارِ ارابه هست.
گِل را میورزند تا کوزه سازند؛
در تهیِ میانه است که کارِ کوزه هست.
در و روزن میشکافند تا اتاق سازند؛
در تهیِ میانه است که کارِ اتاق هست.
پس هستی مایهی سود است،
و نیستی مایهی کار.
پنج آوا گوشِ آدمی را کر میکند.
پنج مزه کامِ آدمی را میفرساید.
تاختن و شکار دلِ آدمی را به دیوانگی میکشد.
کالای دیریاب رفتارِ آدمی را میآشوبد.
از این روست که فرزانه شکم را میجوید نه چشم را؛
پس آن را وامینهد و این را برمیگیرد.
اندوهِ بزرگ را چون تنِ خود گران دار.
نواخته و خوارشده چون هراساند، یعنی چه؟
نواختهشدن فرودستی است:
به دستش آری، چون هراس؛ از دستش دهی، چون هراس —
این است نواخته و خوارشده چون هراس.
اندوهِ بزرگ را چون تن گران داشتن، یعنی چه؟
مرا از آن رو اندوهِ بزرگ هست که تن دارم؛
چون تن نداشته باشم، مرا چه اندوهی؟
پس آن که تنِ خود را همچون جهان گرامی دارد،
جهان را میتوان بدو سپرد؛
آن که تنِ خود را همچون جهان دوست دارد،
جهان را میتوان بدو باور کرد.
بشنویاش و نشنوی — نامش تُنُک.
بگیریاش و به دست نیاری — نامش نازک.
این سه را نمیتوان تا ته کاوید،
پس درهم آمیخته و یگانهاند.
بالایش روشن نیست، پایینش تیره نیست.
پیوسته پیوسته و نانامیدنی،
باز به بیچیزی بازمیگردد.
این را میخوانند شکلِ بیشکل،
تصویرِ بیچیز؛
این را میخوانند تیرهی ناپیدا.
پیشِ رویش روی، و سرش را نبینی؛
از پیَش برو، و پشتش را نبینی.
راهِ کهن را در دست گیر،
تا هستیِ امروز را بِرانی.
که بتواند آغازِ کهن را بداند،
این را رشتهی راه میخوانند.
باریک و ژرف و تاریکآشنا بودند،
چندان ژرف که شناخته نمیشدند.
تنها از آن رو که شناخته نمیشدند،
بهزور چنین وصفشان میتوان کرد:
محتاط، چنان که کسی زمستان از رود گذرد؛
هراسان، چنان که کسی از چهار همسایه بترسد؛
سنگین، چنان که مهمانی؛
گشوده، چنان که یخی که رو به آبشدن دارد؛
ساده، چنان که کُندهی ناتراشیده؛
پهناور، چنان که درّه؛
درهم، چنان که آبِ گِلآلود.
که میتواند گِلآلود را با آرامش آرامآرام صاف کند؟
که میتواند آرام را با جنبشِ دیرپا آرامآرام زنده کند؟
آن که این راه را نگاه دارد، لبریزی نمیخواهد.
تنها از آن رو که لبریز نمیشود،
میتواند کهنه بماند و تازه نساخته شود.
دههزار چیز با هم برمیآیند،
و من بازگشتشان را مینگرم.
چیزها انبوه انبوهاند،
هر یک به ریشهی خود بازمیگردد.
بازگشت به ریشه را آرامش میخوانند،
این را بازگشت به سرنوشت میخوانند.
بازگشت به سرنوشت را همیشگی میخوانند،
دانستنِ همیشگی را روشنایی.
که همیشگی را نداند، بیهوده میکند و شوم میآورد.
دانستنِ همیشگی گشادگی میآورد،
گشادگی داد،
داد فراگیری،
فراگیری آسمان،
آسمان راه،
راه دیرمانی؛
تا پایانِ تن، بیگزند.
پس از آن، آن که دوستش دارند و میستایندش.
پس از آن، آن که از او میترسند.
پس از آن، آن که خوارش میشمارند.
هرجا باور بسنده نباشد، بیباوری هست.
چه دور و آرام است، چه گرانگفتار!
کار به سرانجام میرسد و کارها روا میشوند،
و مردمان همه میگویند: ما خودمان چنین شدیم.
چون خرد و دانایی برآمد، دروغِ بزرگ پدید آمد؛
چون ششخویشی ناساز شد، پدرمهری و فرزندمهری پدید آمد؛
چون کشور آشفته و تاریک شد، وزیرِ وفادار پدید آمد.
تا سودِ مردم صدچندان شود.
مهر را رها کن و داد را بیفکن،
تا مردم به پدرمهری و فرزندمهری بازگردند.
چیرهدستی را رها کن و سود را بیفکن،
تا دزد و راهزن نماند.
این سه، چون آرایه، بسنده نیست؛
پس بگذار مردم را جایی برای دلبستن باشد:
سادگی را ببین و کُندهی ناتراشیده را در بر گیر،
از خویشتن بکاه و آرزو را اندک کن.
میانِ «آری» و «بله»،
فاصله چهاندازه است؟
میانِ نیک و بد،
فاصله چگونه است؟
از آنچه مردم میترسند، ناچار باید ترسید.
چه ویران و بیکرانه است، هنوز به پایان نرسیده!
مردمان شاد و خرماند،
گویی به بزم قربانی بزرگ نشستهاند،
گویی بهاران بر ایوان برشدهاند.
تنها من آرام و بینشانم،
چون نوزادی که هنوز نخندیده؛
خسته و رنجور، گویی جایی برای بازگشت ندارم.
مردمان همه فزونی دارند،
و تنها من گویی از دست دادهام.
دلِ من دلِ نادانی است، چه درهم و آشفته!
مردمِ کوی روشن و آشکارند،
تنها من تیره و تارم.
مردمِ کوی تیزبین و باریکبیناند،
تنها من گنگ و درهم.
آرام، چون دریا؛
بیقرار، چون بادی که نمیایستد.
مردمان همه کاری و کاردانی دارند،
و تنها من سرسخت و خاممانند.
تنها من با دیگران جدایم،
که مادرِ پرورنده را گرامی میدارم.
راه، چون چیز، تنها تیره است و ناپیدا.
ناپیدا! تیره! و در میانش تصویری هست.
تیره! ناپیدا! و در میانش چیزی هست.
ژرف! تاریک! و در میانش گوهری هست.
آن گوهر سخت راستین است،
و در میانش باوری هست.
از امروز تا کهن، نامش نمیرود؛
که بدان همهی آغازها را بازبینی.
از کجا حالِ همهی آغازها را میدانم؟
از همین.
کج، پس راست؛
گود، پس پُر؛
فرسوده، پس نو؛
اندک، پس یابنده؛
بسیار، پس سرگردان.
از این روست که فرزانه یگانه را در بر میگیرد
و الگوی جهان میشود.
خود را نمینماید، پس روشن است؛
خود را بر حق نمیداند، پس آشکار است؛
خود را نمیستاید، پس کامیاب است؛
بر خود نمیبالد، پس دیرمان است.
تنها از آن رو که نمیستیزد،
هیچکس در جهان یارای ستیز با او ندارد.
آنچه کهنیان گفتند، «خمیده، پس درست»،
مگر سخنی تهی بود؟
براستی به کمال بازمیگردد.
پس بادِ تند تا پایانِ بامداد نمیپاید،
باران تند تا پایانِ روز نمیماند.
که این را میکند؟ آسمان و زمین.
چون آسمان و زمین دیر نمیتوانند پایید،
آدمی چه جای گفتن؟
پس آن که به راه میپردازد،
با راه یکی میشود؛
آن که به توان میپردازد، با توان یکی میشود؛
آن که به ازدستدادن میپردازد، با ازدستدادن یکی میشود.
آن که با راه یکی شد، راه نیز شاد از یافتنِ اوست؛
آن که با توان یکی شد، توان نیز شاد از یافتنِ اوست؛
آن که با ازدستدادن یکی شد، ازدستدادن نیز شاد از یافتنِ اوست.
هرجا باور بسنده نباشد، بیباوری هست.
که گام فراخ بردارد، نرود.
که خود را بنماید، روشن نیست؛
که خود را بر حق داند، آشکار نیست؛
که خود را بستاید، کامیاب نیست؛
که بر خود بالد، دیرمان نیست.
اینها در راه، خوراکِ زیادی و کردارِ زائد است.
چیزها گاه از آن بیزارند،
پس آن که راه دارد در آن نمیماند.
پیش از آسمان و زمین زاده.
چه خاموش! چه تنها!
یگانه میایستد و دگرگون نمیشود،
گِرد میگردد و در نمیماند؛
میتوان مادرِ جهانش خواند.
نامش را نمیدانم؛
به لقب «راه»ش میخوانم،
و بهزور نامِ «بزرگ»ش مینهم.
بزرگ یعنی روان،
روان یعنی دور،
دور یعنی بازگشت.
پس راه بزرگ است، آسمان بزرگ است،
زمین بزرگ است، و شاه نیز بزرگ است.
در پهنهی هستی چهار بزرگ هست،
و شاه یکی از آنهاست.
آدمی از زمین قانون میگیرد،
زمین از آسمان،
آسمان از راه،
و راه از خودیخود.
آرام سرورِ بیقراری.
از این روست که فرزانه روزِ دراز میرود
و از بارِ گران دور نمیشود.
هرچند نمایشگاههای باشکوه داشته باشد،
آسوده مینشیند و بر همه فرامیگذرد.
چگونه سرورِ دههزار ارابه
تنِ خود را همچون جهان سبک میگیرد؟
سبکی ریشه را از دست میدهد،
بیقراری سروری را.
گفتنِ نیک لغزش و ایراد ندارد.
شمردنِ نیک چوبِ حساب نمیخواهد.
بستنِ نیک بیقفل و کلون است، و نتوان گشودش؛
گِرهی نیک بیریسمان و بند است، و نتوان بازش کرد.
از این روست که فرزانه همواره مردم را نیک میرهاند،
پس کسی را وانمینهد؛
همواره چیزها را نیک میرهاند،
پس چیزی را وانمینهد —
این را دربرگرفتنِ روشنایی میخوانند.
پس مردِ نیک آموزگارِ مردِ ناـنیک است،
و مردِ ناـنیک مایهی کارِ مردِ نیک.
که آموزگارِ خود را گرامی ندارد،
و مایهی کارِ خود را دوست ندارد،
هرچند دانا، سخت گمراه است —
این را رازِ بنیادین میخوانند.
تا جویبارِ جهان شوی.
جویبارِ جهان که شدی،
توانِ همیشگی از تو نمیرود،
و به نوزادی بازمیگردی.
سپیدیِ خود را بدان و سیاهیات را نگاه دار،
تا الگوی جهان شوی.
الگوی جهان که شدی،
توانِ همیشگی نمیلغزد،
و به بیکرانه بازمیگردی.
شکوهِ خود را بدان و خواریات را نگاه دار،
تا درّهی جهان شوی.
درّهی جهان که شدی،
توانِ همیشگی بسنده میشود،
و به کُندهی ناتراشیده بازمیگردی.
کُندهی ناتراشیده که بشکند، ابزار میشود.
فرزانه که به کارش گیرد، سرورِ کارگزاران میشود.
پس بریدنِ بزرگ نمیبُرد.
میبینم که بهجایی نخواهد رسید.
جهان ظرفِ خدایی است، نتوان بر آن دست برد؛
که دست برَد، تباهش میکند؛
که چنگش زند، از دستش میدهد.
پس چیزها گاه پیش میروند و گاه از پی میآیند،
گاه به نرمی میدمند و گاه به تندی،
گاه نیرومندند و گاه ناتوان،
گاه برمیآیند و گاه فرو میریزند.
از این روست که فرزانه افراط را وامینهد،
تجمل را وامینهد،
گزافه را وامینهد.
با ساز و برگ جهان را بهزور نمیگیرد.
چنین کاری روِ بازگشت دارد.
هرجا لشکر فرود آید، خار و خس میروید؛
از پسِ سپاهِ بزرگ، بیگمان سالِ شوم میآید.
نیکْ آن است که تنها به بار بنشیند و بس،
و یارای بهزورگرفتن به خود ندهد.
به بار بنشیند و نبالد،
به بار بنشیند و نستاید،
به بار بنشیند و کبر نکند،
به بار بنشیند، چون چاره نیست،
به بار بنشیند و بهزور نگیرد.
چیز که برومند شد، پیر میشود —
این را بیراهی میخوانند،
و بیراهی زود به سر میرسد.
چیزها گاه از آن بیزارند،
پس آن که راه دارد در آن نمیماند.
مردِ بزرگوار در آرامش چپ را گرامی میدارد،
و در جنگ راست را.
جنگافزار ابزارِ ناخجسته است،
ابزارِ مردِ بزرگوار نیست؛
چون چاره نیست به کارش میبرد،
و آرامی و بیرغبتی را برتر میشمارد.
پیروز میشود و آن را زیبا نمیداند؛
که زیبایش بداند، از کشتنِ مردمان شاد است.
آن که از کشتنِ مردمان شاد است،
نمیتواند آرزوی خود را در جهان برآورد.
در کارِ خجسته چپ را گرامی میدارند،
در کارِ شوم راست را.
سردارِ کهتر در چپ میایستد،
سردارِ مهتر در راست —
یعنی آیینِ سوگواری را در پیش میگیرند.
چون مردمانِ بسیار کشته شوند،
با اندوه و شیون بر آنان میگریند؛
پیروزیِ جنگ را به آیینِ سوگواری برگزار میکنند.
کُندهی ناتراشیده، هرچند خُرد،
هیچکس در جهان یارای بندگیگرفتنش را ندارد.
اگر شاهان و امیران بتوانند نگاهش دارند،
دههزار چیز خودشان مهمانِ فرمانبردار میشوند.
آسمان و زمین به هم میپیوندند و شبنمِ شیرین میبارانند،
و مردم بیآنکه فرمانی رود، خودشان دادگر میشوند.
از آغازِ سامانبخشی، نام پدید آمد؛
چون نام پدید آمد، باید دانست کجا باید ایستاد.
دانستنِ جای ایستادن، مایهی بیگزندی است.
راه را در جهان ماننده کن به جویبارها و درّهها
که به رود و دریا میریزند.
که خود را بشناسد، روشن است.
که بر دیگران چیره شود، نیرو دارد؛
که بر خود چیره شود، نیرومند است.
که بسنده بداند، توانگر است.
که به استواری برود، اراده دارد.
که جای خود را از دست ندهد، دیرمان است.
که بمیرد و نابود نشود، دیرزیست است.
دههزار چیز بدان میزیند و او رَدشان نمیکند؛
کار را به سرانجام میرساند و نامِ آن را بر خود نمینهد.
دههزار چیز را میپوشاند و میپرورد و سروری نمیکند؛
همواره بیآرزوست، میتوان «خُرد»ش خواند.
دههزار چیز بدو بازمیگردند و او سروری نمیکند؛
میتوان «بزرگ»ش خواند.
از آن رو که تا پایان خود را بزرگ نمیداند،
میتواند بزرگیِ خود را به کمال رساند.
تا جهان به سویت آید.
میآید و گزند نمیبیند —
آرامش و همواری و آسودگی.
نوا و خوراک، رهگذر را از راه بازمیدارد؛
اما راه چون از دهان برآید،
بیمزه است، بیطعم؛
بنگریاش و دیدنش بسنده نیست،
بشنویاش و شنیدنش بسنده نیست،
به کارش بندی و به سر نمیآید.
که بخواهی سستش کنی، نخست باید نیرومندش کنی؛
که بخواهی برافکنیاش، نخست باید برافرازیاش؛
که بخواهی بستانیاش، نخست باید بدهیاش —
این را روشناییِ باریک میخوانند.
نرم و ناتوان بر سخت و نیرومند چیره میشود.
ماهی را نمیتوان از ژرفنا برکشید،
جنگافزارِ کارآمدِ کشور را نمیتوان به مردم نمود.
و با اینهمه چیزی نیست که نکند.
اگر شاهان و امیران بتوانند نگاهش دارند،
دههزار چیز خودشان دگرگون میشوند.
دگرگون که شدند، اگر آرزو سر برآورد،
من آن را با کُندهی ناتراشیدهی بینام فرومینشانم.
کُندهی ناتراشیدهی بینام، خود بیآرزوست.
بیآرزو و آرام،
و جهان خودش سامان مییابد.
توانِ فرودست توان را از دست نمیدهد، از این رو توان ندارد. توانِ برین بیکنش است و بیانگیزه؛ توانِ فرودست کاری میکند و انگیزهای دارد. مهرِ برین کاری میکند و انگیزهای ندارد؛ دادِ برین کاری میکند و انگیزهای دارد. آیینِ برین کاری میکند و چون کسی پاسخش نمیدهد، آستین بالا میزند و بهزور میکشاند. پس چون راه رفت، توان آمد؛ چون توان رفت، مهر آمد؛ چون مهر رفت، داد آمد؛ چون داد رفت، آیین آمد. آیین، نازکیِ وفا و باور است، و سرآغازِ آشوب. پیشبینی آرایهی راه است، و آغازِ نادانی. از این روست که مردِ بزرگ در ستبری میماند نه در نازکی، در حقیقت میماند نه در آرایه. پس آن را وامینهد و این را برمیگیرد.
آسمان یگانه را یافت و صاف شد،
زمین یگانه را یافت و آرام شد،
خدایان یگانه را یافتند و جان گرفتند،
درّهها یگانه را یافتند و پُر شدند،
دههزار چیز یگانه را یافتند و زادند،
شاهان و امیران یگانه را یافتند و راستیِ جهان شدند.
هر یک بدان رسیدند.
اگر آسمان را صافی نباشد، بیم است که بشکافد؛
اگر زمین را آرامش نباشد، بیم است که برجهد؛
اگر خدایان را جان نباشد، بیم است که بازایستند؛
اگر درّهها را پُری نباشد، بیم است که خشک شوند؛
اگر دههزار چیز را زایش نباشد، بیم است که نابود شوند؛
اگر شاهان و امیران را بلندی و ارجمندی نباشد، بیم است که فرو افتند.
پس ارجمند خواری را ریشه دارد،
و بلند پستی را بنیاد.
از این روست که شاهان و امیران خود را «یتیم» و «بیکس» و «بیخیر» میخوانند.
مگر نه این است که خواری را ریشهی خود گرفتهاند؟ مگر نه؟
پس بسیار ارابهشمردن، به بیارابگی میرسد.
مخواه که چون سنگِ گرانبها بدرخشی؛
چون سنگِ خام و زبر باش.
ناتوانی کارِ راه.
دههزار چیزِ جهان از هستی میزایند،
و هستی از نیستی.
به تلاش به کارش میبندد.
مردِ میانه چون راه را بشنود،
گویی هست و گویی نیست.
مردِ فرودست چون راه را بشنود،
سخت بر آن میخندد.
اگر بر آن نخندند، بسنده نیست که راه باشد.
پس سخنِ برساخته چنین دارد:
راهِ روشن گویی تیره است،
راهِ پیشرونده گویی پس میرود،
راهِ هموار گویی ناهموار است،
توانِ برین گویی درّه است،
سپیدیِ بزرگ گویی ننگ است،
توانِ پهناور گویی بسنده نیست،
توانِ استوار گویی سست است،
راستیِ ناب گویی دگرگونشونده است،
چهارگوشِ بزرگ گوشه ندارد،
ظرفِ بزرگ دیر ساخته میشود،
نوای بزرگ آواز ندارد،
تصویرِ بزرگ شکل ندارد،
راه پنهان است و بینام.
تنها راه است که نیک وام میدهد و نیک به سرانجام میرساند.
یک دو را میزاید،
دو سه را میزاید،
سه دههزار چیز را میزاید.
دههزار چیز تاریکی را بر پشت میکشند و روشنی را در بر میگیرند،
و با دَمِ تهی به هماهنگی میرسند.
آنچه مردم از آن بیزارند، جز «یتیم» و «بیکس» و «بیخیر» نیست،
و شاهان و امیران این را لقبِ خود میکنند.
پس چیزها گاه از کاستن میافزایند،
و گاه از افزودن میکاهند.
آنچه مردمان میآموزند، من نیز میآموزانم:
«زورگویانِ سرسخت به مرگِ خود نمیمیرند» —
این را سرآغازِ آموزشِ خود میکنم.
سختترین چیزِ جهان را میتازد.
آنچه هستی ندارد به آنچه شکاف ندارد درمیآید؛
از اینجاست که سودِ بیکنش را میدانم.
آموزشِ ناـگفتار، سودِ بیکنش —
اندکاند در جهان که بدان میرسند.
تن و کالا، کدام بیشتر است؟
یافتن و باختن، کدام رنجآورتر است؟
پس بسیاردوستداشتن ناچار بسیار میفرساید،
انبارکردنِ بسیار ناچار باختنِ گران میآورد.
که بسنده بداند، خوار نمیشود؛
که جای ایستادن بداند، گزند نمیبیند —
و میتواند دیرمان بماند.
اما کارش نمیفرساید.
پُریِ بزرگ گویی تهی است،
اما کارش به سر نمیآید.
راستیِ بزرگ گویی خمیده است،
چیرهدستیِ بزرگ گویی خام است،
سخنوریِ بزرگ گویی الکن است.
جنبش بر سرما چیره میشود،
آرامش بر گرما.
پاکی و آرامش راستیِ جهان است.
اسبانِ تیزتک را به کودکردنِ کشتزار وامیدارند.
چون جهان راه ندارد،
اسبانِ جنگی در حاشیهی شهر میزایند.
بلایی بزرگتر از بسندهندانستن نیست؛
گناهی بزرگتر از آزِ بهدستآوردن نیست.
پس بسندهداشتنِ بسنده،
همواره بسنده است.
بیآنکه از روزن بنگری، راهِ آسمان را میبینی.
هر چه دورتر بیرون روی، کمتر میدانی.
از این روست که فرزانه بیرفتن میداند،
بیدیدن نام مینهد،
بیکنش به سرانجام میرساند.
در راه، روز به روز کاسته میشود.
کاست و باز کاست،
تا به بیکنش رسید.
بیکنش، و با اینهمه چیزی نیست که نکند.
جهان را همواره با بیکاری میگیرند؛
چون کار در میان آید،
دیگر بسنده نیست که جهان را بگیری.
دلِ مردمان را دلِ خود میکند.
با نیکان نیکام،
با ناـنیکان نیز نیکام —
این توانِ نیکی است.
با راستان راستام،
با ناراستان نیز راستام —
این توانِ راستی است.
فرزانه در جهان همه را به خود میکشد،
و برای جهان دلِ خود را درهم میآمیزد.
مردمان همه چشم و گوششان بدو میسپارند،
و فرزانه همه را چون کودکِ خود میگیرد.
یاورانِ زندگی، سه از دَهاند؛
یاورانِ مرگ، سه از دَهاند؛
مردمانی که میزیند و خود را به جای مرگ میرانند،
نیز سه از دَهاند.
چرا چنین است؟ از آن رو که زندگی را زیاده گران میدارند.
شنیدهام آن که زندگی را نیک نگاه میدارد،
در خشکی راه میرود و به کرگدن و ببر برنمیخورد،
به میدانِ جنگ درمیآید و زره و ساز و برگ نمیپوشد؛
کرگدن جای فروبردنِ شاخ نمییابد،
ببر جای نهادنِ چنگال نمییابد،
جنگافزار جای فروبردنِ تیغ نمییابد.
چرا چنین است؟ از آن رو که در او جای مرگ نیست.
توان میپروردشان،
چیزها شکلشان میدهند،
اوضاع به سرانجامشان میرسانند.
از این روست که دههزار چیز
راه را گرامی و توان را ارجمند میدارند.
ارجمندیِ راه و گرامیِ توان
از فرمانی نیست؛ همواره خودیخود چنین است.
پس راه میزایدشان،
توان میپروردشان،
درازشان میکند، پرورششان میدهد،
استوارشان میکند، پختهشان میکند،
نگاهشان میدارد، بر سرشان میپوشد.
میزاید و مالک نمیشود،
میکند و تکیه نمیزند،
میپرورد و فرمان نمیراند —
این را توانِ تاریک میخوانند.
که مادرِ جهان است.
چون مادر را یافتی،
فرزندش را میشناسی؛
چون فرزند را شناختی،
باز مادر را نگاه میداری —
تا پایانِ تن، بیگزند.
دهانهها را ببند و درها را فروبند،
تا پایانِ عمر خستگی نبینی.
دهانهها را بگشا و در کارها بیفزا،
تا پایانِ عمر رهایی نیابی.
دیدنِ خُرد را روشنایی میخوانند،
نگاهداشتنِ نرمی را نیرومندی.
از فروغش کار بگیر
و باز به روشناییاش بازگرد،
تا بلایی بر تن بهجا نگذاری —
این را دربرگرفتنِ همیشگی میخوانند.
و بر راهِ بزرگ میرفتم،
تنها از کژراهه میترسیدم.
راهِ بزرگ سخت هموار است،
اما مردم بیراهه را خوش دارند.
دربار سخت آراسته است،
کشتزار سخت هرزه،
انبار سخت تهی؛
جامههای رنگین میپوشند،
شمشیرِ تیز بر کمر میبندند،
از خوردن و نوشیدن سیرند،
و کالا و دارایی افزون دارند —
این را «دزدِ خودنما» میخوانند.
راه نیست، براستی!
آن که نیک در بر میگیرد، از دست نمیرود؛
فرزندان و نوادگانش نیایشهای خود را بیگسست بهجا میآورند.
در تنِ خود ورزش کن، توانش راستین میشود؛
در خانهاش ورز، توانش سرشار میشود؛
در کویش ورز، توانش دیرمان میشود؛
در کشورش ورز، توانش فراوان میشود؛
در جهانش ورز، توانش فراگیر میشود.
پس تن را از تن بنگر،
خانه را از خانه،
کوی را از کوی،
کشور را از کشور،
جهان را از جهان.
از کجا حالِ جهان را میدانم؟
از همین.
مانندِ کودکِ نوزاد است.
زنبور و کژدم و مار و افعی نیشش نمیزنند،
جانورِ درنده بر او پنجه نمیافکند،
پرندهی شکاری بر او چنگ نمیزند.
استخوانش سست و پِیَش نرم است،
اما چنگش سخت است.
هنوز آمیزشِ نر و ماده را نمیداند،
و اندامش تمام برمیخیزد —
این نهایتِ گوهر است.
روزِ دراز فریاد میکشد و گلویش نمیگیرد —
این نهایتِ هماهنگی است.
دانستنِ هماهنگی را همیشگی میخوانند،
دانستنِ همیشگی را روشنایی.
افزودن بر زندگی را شوم میخوانند،
دلی که دَم را به فرمان کشد را نیرومند.
چیز که برومند شد، پیر میشود —
این را بیراهی میخوانند،
و بیراهی زود به سر میرسد.
آن که میگوید نمیداند.
دهانهها را ببند و درها را فروبند،
تیزی را کُند کن، گِره را بگشا،
با فروغ هماهنگ شو، با غبار یکی شو —
این را یگانگیِ تاریک میخوانند.
پس نتوان بدو نزدیک شد و نتوان از او دور شد،
نتوان بدو سود رساند و نتوان بدو گزند رساند،
نتوان گرامیاش داشت و نتوان خوارش کرد.
از این رو گرامیترینِ جهان است.
با شگرد جنگ را به کار بر،
با بیکاری جهان را بگیر.
از کجا میدانم چنین است؟ از همین.
هر چه در جهان قدغنها بیشتر باشد،
مردم تنگدستترند؛
هر چه مردم جنگافزارِ کارآمد بیشتر داشته باشند،
کشور تیرهتر است؛
هر چه مردم چیرهدستی و ترفند بیشتر داشته باشند،
چیزهای شگفت بیشتر سر برمیآورند؛
هر چه قانون و فرمان روشنتر باشد،
دزد و راهزن بیشتر است.
پس فرزانه میگوید:
«من بیکنشام و مردم خودشان دگرگون میشوند،
من آرامش را خوش دارم و مردم خودشان راست میشوند،
من بیکارم و مردم خودشان توانگر میشوند،
من بیآرزویم و مردم خودشان ساده میشوند.»
مردم بیآلایش و درستاند؛
چون فرمانروایی تیزبین و باریکبین باشد،
مردم ناقص و کاستهاند.
بلا آن است که خوشبختی بر آن تکیه دارد،
خوشبختی آن است که بلا در آن کمین کرده.
که پایانش را میداند؟ آن را راستیای نیست.
راست باز شگرد میشود،
نیک باز شوم میشود.
گمراهیِ آدمی، دیرگاهی است که پایدار مانده.
از این روست که فرزانه چهارگوش است و نمیبُرد،
تیز است و نمیخراشد،
راست است و افسارگسیخته نیست،
پرفروغ است و خیره نمیکند.
هیچ به از صرفهجویی نیست.
تنها صرفهجویی است که آن را زودـتسلیمی میخوانند؛
زودـتسلیمی را انباشتنِ ستبرِ توان میخوانند؛
با انباشتنِ ستبرِ توان چیزی نیست که بر آن چیره نشوی؛
چون چیزی نباشد که بر آن چیره نشوی، کسی پایانت را نمیداند؛
چون کسی پایانت را نداند، میتوانی کشور داشته باشی؛
که مادرِ کشور را دارد، میتواند دیرمان بماند —
این را ریشهی ژرف و بُنِ استوار میخوانند،
راهِ درازـزیستن و دیرـدیدن.
چون با راه بر جهان فرمان رانی،
مردگان دیگر جان نمیگیرند؛
نه آنکه مردگان جان نگیرند،
بلکه جانشان به مردمان گزند نمیرساند؛
نه آنکه جانشان گزند نرساند،
بلکه فرزانه نیز گزند نمیرساند.
چون این دو به هم گزند نرسانند،
توان به سوی هر دو بازمیگردد.
جایگاهِ همبستریِ جهان،
مادهی جهان.
ماده همواره با آرامش بر نر چیره میشود،
با آرامش فرودست میماند.
پس کشورِ بزرگ اگر پیشِ کشورِ خُرد فرود آید،
کشورِ خُرد را میگیرد؛
کشورِ خُرد اگر پیشِ کشورِ بزرگ فرود آید،
کشورِ بزرگ را میگیرد.
پس یکی با فرودـآمدن میگیرد،
و دیگری با فرودـآمدن گرفته میشود.
کشورِ بزرگ جز این نمیخواهد که مردم را با هم بپرورد،
کشورِ خُرد جز این نمیخواهد که درآید و خدمت کند.
چون هر دو آنچه میخواهند مییابند،
بزرگتر را سزد که فرود آید.
گنجِ مردِ نیک،
پناهِ مردِ ناـنیک.
سخنِ زیبا را میتوان به بازار برد،
کردارِ ارجمند را میتوان به مردم افزود.
مردمِ ناـنیک را چرا باید وانهاد؟
پس چون فرزندِ آسمان را بر تخت نشانند
و سه وزیرِ بزرگ را بگمارند،
هرچند گویهای یشمِ در آغوشگرفتنی را
پیشاپیشِ چهار اسب پیشکش کنند،
به از آن نیست که نشسته این راه را پیش برند.
چرا کهنیان این راه را چنین گرامی میداشتند؟
مگر نه از آن رو که گفتند «بجویی و بیابی،
گناه داشته باشی و رها شوی»؟
از این رو گرامیترینِ جهان است.
خُرد را بزرگ بشمار و اندک را بسیار،
و کینه را با توان پاسخ ده.
دشوار را از آسانش تدبیر کن،
بزرگ را از خُردش بساز؛
کارِ دشوارِ جهان ناچار از آسان آغاز میشود،
کارِ بزرگِ جهان ناچار از خُرد.
از این روست که فرزانه تا پایان بزرگی نمیکند،
پس میتواند بزرگیِ خود را به کمال رساند.
که سبک وعده دهد، ناچار کمباور است؛
که چیزها را بسیار آسان گیرد، ناچار بسیار دشواری میبیند.
از این روست که فرزانه چیزها را دشوار میشمارد،
پس تا پایان دشواریای نمیبیند.
آنچه هنوز نشانه نداده آسان تدبیر میشود،
آنچه ترد است آسان میشکند،
آنچه خُرد است آسان میپراکند.
پیش از آنکه هست شود بر آن دست بر،
پیش از آنکه آشوب شود سامانش ده.
درختی که یک آغوش گنجایش دارد،
از نوکِ مویی میروید؛
برجِ نهطبقه،
از تلی خاک برمیآید؛
سفرِ هزار فرسنگ،
از زیرِ گام آغاز میشود.
که دست بر، تباه میکند؛
که چنگ زند، از دست میدهد.
از این روست که فرزانه بیکنش است، پس تباه نمیکند؛
چنگ نمیزند، پس از دست نمیدهد.
مردمان در کارهاشان
همواره نزدیکِ سرانجام تباهش میکنند.
پایان را چون آغاز محتاط باش،
تا کاری تباه نشود.
از این روست که فرزانه آرزوی بیآرزویی میکند،
و کالای دیریاب را گران نمیدارد؛
آموختنِ ناآموختن را میآموزد،
و به آنچه مردمان از آن گذشتهاند بازمیگردد؛
تا خودیخودِ دههزار چیز را یاری کند،
و یارای دستبردن به خود نمیدهد.
نه که مردم را روشن کنند،
بلکه که سادهشان نگاه دارند.
مردم از آن رو دشوار سامان مییابند
که دانششان بسیار است.
پس آن که با دانش کشور را سامان دهد، راهزنِ کشور است؛
آن که با دانش کشور را سامان ندهد، خیرِ کشور است.
دانستنِ این دو نیز الگویی است.
همواره الگو را دانستن،
این را توانِ تاریک میخوانند.
توانِ تاریک ژرف است، دور است،
با چیزها به عکس میرود —
و آنگاه به همراهیِ بزرگ میرسد.
که نیک فرودست میمانند؛
از این رو میتوانند شاهِ صد درّه باشند.
از این رو که بخواهی بر مردم بالا باشی،
باید در گفتار فرودشان بمانی؛
که بخواهی پیشرو باشی،
باید تنِ خود را واپسشان بگذاری.
از این روست که فرزانه بالا میماند و مردم گرانش نمیبینند،
پیش میماند و مردم گزندش نمیبینند.
از این روست که جهان شادمانه پیشش میراند و از او سیر نمیشود.
از آن رو که نمیستیزد،
هیچکس در جهان یارای ستیز با او ندارد.
گویی به هیچ نمیماند.
تنها از آن رو که بزرگ است، گویی به هیچ میماند؛
اگر به چیزی میمانست، دیرگاهی بود که خُرد شده بود!
مرا سه گنج است که نگاهشان میدارم و میپایمشان:
نخست مهر، دوم صرفهجویی،
سوم یاراینکردنِ پیشافتادن بر جهان.
مهر دارم، پس دلیر میتوانم بود؛
صرفهجویی دارم، پس پهناور میتوانم بود؛
یارای پیشافتادن بر جهان نمیدهم، پس سرورِ ابزارها میتوانم شد.
اکنون اگر مهر را رها کنی و دلیری بجویی،
صرفهجویی را رها کنی و پهنا بجویی،
واپسماندن را رها کنی و پیشافتادن بجویی —
مرگ است!
مهر، در جنگ پیروزی میآورد،
در پدافند استواری.
آسمان که بخواهد کسی را برهاند،
با مهر پاسبانش میشود.
جنگاورِ نیک به خشم نمیآید؛
چیرهشوندهی نیک بر دشمن رودررو نمیشود؛
بهکارگیرندهی نیکِ مردمان فرودستشان میماند.
این را توانِ ناستیزیدن میخوانند،
این را بهکارگیریِ نیروی مردمان،
این را همتاییِ آسمان، نهایتِ کهن.
«یارای آن ندارم که میزبان باشم و مهمان میشوم،
یارای آن ندارم که یک وجب پیش روم و یک گز پس میکشم.»
این را میخوانند: رفتن بیرفتن،
آستین بالازدن بیبازو،
دستبردن بیدشمن،
در دستگرفتن بیجنگافزار.
بلایی بزرگتر از سبکشمردنِ دشمن نیست؛
سبکشمردنِ دشمن نزدیک است گنجهایم را از دست دهم.
پس چون دو سپاه رودررو شوند،
آن که اندوهگین است پیروز میشود.
اما جهان نمیتواند بفهمد، نمیتواند کرد.
سخنان را سرچشمهای هست، کارها را سروری.
تنها از آن رو که این را نمیدانند، مرا نمیشناسند.
که مرا بشناسد کم است، پس آن که از من پیروی کند گرامی است.
از این روست که فرزانه پلاس میپوشد و یشم در سینه دارد.
ندانستن که میدانی، بیماری است.
تنها از آن رو که بیماری را بیماری میشماری، بیمار نیستی.
فرزانه بیمار نیست،
از آن رو که بیماری را بیماری میشمارد،
از این رو بیمار نیست.
هیبتِ بزرگتر فرامیرسد.
جای زیستشان را بر آنان تنگ مگیر،
مایهی زندگیشان را بر آنان گران مکن.
تنها از آن رو که گرانشان نمیکنی،
از تو سیر نمیشوند.
از این روست که فرزانه خود را میشناسد و خود را نمینماید،
خود را دوست میدارد و خود را گرامی نمیشمارد.
پس آن را وامینهد و این را برمیگیرد.
دلیری در ناگستاخی به زندگی.
این دو، یکی سود میرساند و دیگری گزند.
آنچه آسمان از آن بیزار است، که سببش را میداند؟
از این روست که فرزانه نیز آن را دشوار میشمارد.
راهِ آسمان بیستیز نیک چیره میشود،
بیگفتار نیک پاسخ میدهد،
بیفراخواندن خود میآید،
آسوده تدبیر میکند.
دامِ آسمان پهناور است، پهناور —
گشادبافت است و با اینهمه چیزی از آن نمیگریزد.
چگونه با مرگ بیمشان دهی؟
اگر مردم را چنان کنی که همواره از مرگ بترسند،
و کسی کارِ شگفت کند،
من او را میگیرم و میکشم —
که دیگر یارا دارد؟
همواره کشندهای گمارده هست که میکشد.
که به جای آن کشندهی گمارده بکشد،
مانندِ آن است که به جای درودگرِ استاد چوب بتراشد.
هر که به جای درودگرِ استاد چوب بتراشد،
کم پیش میآید که دستِ خود را نبُرد.
که فرمانروایانشان مالیاتِ خوراک را بسیار میگیرند —
از این رو گرسنهاند.
مردم از آن رو دشوار سامان مییابند
که فرمانروایانشان دست به کار میبرند —
از این رو دشوار سامان مییابند.
مردم از آن رو مرگ را سبک میگیرند
که فرمانروایانشان زندگی را زیاده میجویند —
از این رو مرگ را سبک میگیرند.
تنها آن که برای زندگی دست به کاری نمیبرد،
از آن که زندگی را گران میدارد ارجمندتر است.
چون میمیرد سخت و ستبر.
دههزار چیز و گیاه و درخت چون میزیند نرم و ترند،
چون میمیرند خشک و پژمرده.
پس سخت و ستبر یاورِ مرگ است،
و نرم و ناتوان یاورِ زندگی.
از این رو سپاهِ نیرومند پیروز نمیشود،
درختِ سخت شکسته میشود.
سخت و بزرگ فرودست میماند،
نرم و ناتوان بالادست.
بلند را فرو میآورد،
پست را برمیکشد؛
از آن که فزونی دارد میکاهد،
بر آن که کم دارد میافزاید.
راهِ آسمان از فزونی میکاهد و بر کاستی میافزاید.
راهِ آدمی چنین نیست:
از آن که کم دارد میکاهد تا آن که فزونی دارد را بپرورد.
که میتواند از فزونیِ خود جهان را بپرورد؟ تنها آن که راه دارد.
از این روست که فرزانه میکند و تکیه نمیزند،
کار را به سرانجام میرساند و در آن نمیماند،
و نمیخواهد شایستگیاش را بنماید.
و با اینهمه در تاختن بر سخت و نیرومند،
هیچ چیز یارای چیرگی بر آن ندارد،
چون هیچ چیز نمیتواند جایش را بگیرد.
که ناتوان بر نیرومند چیره میشود،
که نرم بر سخت چیره میشود،
هیچکس در جهان نیست که نداند،
و هیچکس نیست که بتواند بهکارش بندد.
از این روست که فرزانه میگوید:
«که پلیدیِ کشور را بر خود گیرد، او را سرورِ خاک و خرمن میخوانند؛
که ناخجستگیِ کشور را بر خود گیرد، او را شاهِ جهان میخوانند.»
سخنِ راست گویی وارونه است.
چگونه میتوان آن را نیک شمرد؟
از این روست که فرزانه نیمهی چپِ پیماننامه را نگاه میدارد
و از مردم بازخواست نمیکند.
که توان دارد، پیمان را میپاید؛
که توان ندارد، خراج را وصول میکند.
راهِ آسمان خویشاوند ندارد،
همواره با مردِ نیک است.
بگذار ابزارِ دهها و صدها تن را داشته باشند و به کارش نبرند؛
بگذار مردم مرگ را گران بدارند و دور کوچ نکنند.
هرچند کشتی و ارابه دارند، جایی برای سوارشدن نیست؛
هرچند زره و ساز و برگ دارند، جایی برای صفکشیدن نیست.
بگذار مردم باز به گِرهزدنِ ریسمان بازگردند و بهکارش بندند.
خوراکشان را شیرین بدارند،
جامهشان را زیبا،
خانهشان را آسوده،
رسمشان را خوش.
کشورهای همسایه به یکدیگر مینگرند،
و بانگِ خروس و سگشان به گوشِ هم میرسد،
اما مردم تا مرگِ پیری
با یکدیگر رفتوآمد نمیکنند.
سخنِ زیبا راست نیست.
مردِ نیک بحث نمیکند،
بحثکننده نیک نیست.
دانا پُردان نیست،
پُردان دانا نیست.
فرزانه نمیاندوزد:
هر چه بیشتر برای دیگران میکند، خود بیشتر دارد؛
هر چه بیشتر به دیگران میدهد، خود افزونتر میشود.
راهِ آسمان سود میرساند و گزند نمیزند؛
راهِ فرزانه میکند و نمیستیزد.